رایحه ظهور

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

                                                       بسم الله الرحمن االرحیم

متن زیبای نماهنگ هلابیکم

موکب به موکب عطر اسپند و گل و چایی
از جون و دل مایه گذاشتن واسه مردم
هر کی یه جور عرض ارادت میکنه اینجا
ازهرجا باشی میشنوی هر دم ..هلابیکم
این خاک آغشته به خون خوبای دنیاست
ادم با هر چی خوبیه اینجا طرف میشه
دلها چجوری نا امید از لطفشون باشه    
وقتی که سنگ رو زمین درّ نجف میشه
موکب به موکب این مسیر از عشق لبریزه
با دست خالی اومدن اما یقین کردن
یک سال صبر کردن واسه امروزو میبینی
داراییشونو خرج روز اربعین کردن
هی...هی التماست میکنن شرمنده شون میشی
از موکباشون بی تفاوت رد شدن سخته
این اعتقادو دارنو از جونو دل میگن
موکب اگه خالی بمونه خیلی بدبخته
***
این لشکر ارباب داره کربلا میره
هر کی دلش قرصه بدونه جا نمیمونه
یه بار تنها موند توی کربلا  بسه
ارباب ما تا زنده ایم تنها نمیمونه
یه روز شیعه پرچم سرخ رو گنبد رو
 میبینه روی دوش اون مولای گندم گون
یه روز این جاده می افته زیر پاهاشو
یه روز شیعه میزنه از غربتش بیرون
دنیا...نگاه کن تاول های دست و پاها رو
توی مرام ما سلوک عاشقی اینه
این لشکر جوم ببین و بعد باور کن منظور شیعه از جنون منطقی اینه
دارو ندارم نذر اربابم که می دونم
تو روضه هاش می تونم از دنیا رها باشم
یعنی میشه؟
یعنی میشه یه اربعینو با گل نرگس
من هم توی راه نجف تا کربلا باشم


شعر نیمایی هلاییکم
با صدای صابر خراسانی

پخش آنلاین نماهنگ


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه دوازدهم آذر 1394 توسط . .

گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست

                گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت

                گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشانست نام ها و لقب های حضرت مهدی (عج)،ویژه ها،راهی به سوی نور

گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی

                گفتا که در ره ما غم نیز شادمانیست

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

                گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغانست

گفتم فراق تا کی گفتا که تا توهستی

                گفتم نفس همین است گفتا سخن همانست

گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما

                گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگانست

گفتم زفیض بپذیر این نیم جان که دارد

                گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جانست

گنجور

یاران امین

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1394 توسط . .

 فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

 

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک کند

با این شرط که در حافظه دستی نبری؟

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دیگران؟

میتوان گفت تو را شیعه ی اثنی عشری؟

برگرفته از وبلاگ رایحه بهشتی

 


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه هفتم اسفند 1393 توسط . .

الرَّحْمَنُ

عَلَّمَ الْقُرْآنَ

خَلَقَ الْإِنْسَانَ

عَلَّمَهُ الْبَيَانَ

منم پروردگارت،

خالقت از ذره ای ناچیز!

صدایم کن، مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را، علم را، من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو، به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را، سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید  :

"تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا، من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا صدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را   

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟

مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور

آ‌ن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای، اما

کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم، چشم های خیست آیا، گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من

بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من"

 

برگرفته از وبلاگ گلابی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 توسط . .